قوقنوس
قُقنوس یک پرندهٔ مقدس افسانه ای است] دربارهٔ این موجود افسانهای گفته میشود که وی مرغی نادر و تنهاست و جفتی و زایشی ندارد. اما هزار سال یکبار، بر تودهای بزرگ از هیزم بال میگشاید و آواز میخواند و چون از آواز خویش به وجد و اشتیاق آمد، به منقار خویش آتشی میافروزد و با سوختن در آتش تخمی از وی پدید میآید که بلافاصله آتش میگیرد و میسوزد و از خاکستر آن ققنوسی دیگر متولد میشود. این پرنده افسانه ای با آواز خودش خودشو به آتش میکشه حالا من میخوام بگم اگه آهنگ روزگار با عث آتیش کشیدنت شد مثل قوقنوس منی جدید بساز و به راهت .تا ته خط ادامه بده خدای من سلام باز هم من.... همون بنده ات که هرکجا کم میاره،میاد سراغ تو هرجا که نمی دونه چیکارکنه یادتو از ذهنش عبور میکنه هرکجا که خسته میشه در خونه ی تورو میزنه بازهم دلم گرفته.... دلم از این همه بی مهری و بی محبتی به تنگ امده توپاسخ سوال هایم را بده.. تا کی بایدباچشمانی پراشتیاق از میان میلیونها آدم به دنبالش باشم؟ تا کی باید از دیدن ثانیه اش شوقی درون چشمانم شروع به درخشش کند؟ تا کی باید براینکه لحظه ای از کنارش رد شوم را از تو درخواست کنم؟ تا کی باید نظاره گر لبخندهای بی معنایش باشم// لبخندی که حتی معنای آشنایی هم نمیدهد برایم این همه بی مهری کافی نیست؟؟ نمی دانم تاکی اینها را میخواهم تحمل کنم... تا روزی که از کنارم رد شود و لبخندی نزند آه خدای من چقدر دلم تنگ است صبح دوباره باچشمانی پف کرده که حاکی از این بود که شب گذشته هم خوب نخوابیده از تختش پایان اومد.لباس هاش و عوض کرد و برای رفتن به سرمیز صبحانه آماده شد.خدمتکاران هر کدوم در تکاپوی انجام کاری بودند تا مبادا آتویی دست ارباب بدهند.همگی میدونستند که اوایل صبح اصلا نمی شه با ارباب خود حتی کلامی صحبت کنند.چند روزی بود ارباب نمی تونست راحت بخوابد.بعد از آماده شدن میز صبحانه همگی به آشپزخانه بازگشتند به جز پیرمردی که باید منتظر می ایستاد تا ارباب بر سر میز حاضر شود وچای را برایش سرو کند.کنار میز با قامتی که سعی میکرد صاف نگهش دارد ولی با تمام سعی اش خمیدگی که نمایان سالیان دراز عمرش بود منتظر ارباب بود تا وارد سالن شود.با ورود ارباب با وجود اینکه می دانست پاسخی نخواهد شنید صبح بخیری گفت وصندلی را به عقب کشید تا ارباب روی آن جای گیرد.سپس چای را برایش درون فنجان ریخت و در همان حال پرسید:دیشب خوب خوابیدید قربان؟ ارباب با نگاه تندی به خدمتکار پیر گفت:چهره ام این موضوع را بیان میکند که خوب خوابیده ام؟ پیرمرد:با عذرخواهی ای یک قدم به عقب رفت و در کنار میز ایستاد.مرد همانطور غرغر کنان ادامه داد نمیدانم این روزها چه مرگم شده است.شبها نمیتونم بخوابم.هردکتری هم رفته ام فایده ای نداشته انگار که هیچ کدوم از اونها نمی تونند بفهمند که چم شده؟انگار به کل با خواب غریبه شدم بعد با ناراحتی بدون اینکه لقمه ای از صبحانه اش را خورده باسد بلند شد تا به سرکارش برود. خودش را روی صندلی عقب ماشین پرت کرد وبه راننده دستور حرکت را داد.سرش را روی پشتی صندلی گذاشت تا مگه اینکه چند دقیقه ای بخوابه ولی سروصدایی که در خیابان بود عصابش را بدتر خوردکرد.بر سر راننده فریاد زد:مردک نمیبینی چه ترافیکی هست بنداز از خیابان دیگه ای برو.راننده با دست پاچگی دستور را اجرا کرد بعد مدتی ماشین روبه روی شرکت ایستادو مرد بدون توجهی به راننده از ماشن خارج شدو وارد شرکت شد. با ورودش منشی صبح بخیری گفت. -مرد با عصبانیت در جواب گفت سریع به آقای مهرانی بگید بیاد اتاقم بعد چند دقیقه ای ضربه ای به در وارد شد. -بیاتو.. مهرانی وارد اتاق شدو گفت:صبح بخیر قربان -قضیه تخلیه خونه های منطقه x چی شد؟ -هنوز داریم روش کار میکنیم.. -روش کار میکنید؟الان اونجا باید خالی شده باشه.پروژه خوابیده.اگه نمی تونید اینکار رو انجام بدید زودتر میگفتین.وقتی عرضه انجام کاری و ندارید چرا مسئولیت به عهده میگیرید؟ -مهرانی من من کنان گفت:خدا رو خوش نمیاد اونا رو بیرون کنیم. -ما چیکار داریم به خدا که خوشش میاد یا نه؟؟؟؟مسئله کلی پوله .میفهمی تا لان چقدر ضرر دیدیم. با عصبانیت بلند شدو سمت در رفت و به منشی اش گفت:خانم.تمام قرارای منو لغو کنیدخودم باید برم و این مسئله رو امروز تموم کنم. دوباره سوار ماشن شدودستور حرکت داد.ماشین بعد مدتی در منطقه xبود. زمانیکه از ماشین پیاده شد دید تجمعی در همان نزدیکی است و صدای پیرمردی به گوش میرسد که میگفت:به خدا .خدا راضی نیست که بنده هاشو اینطور اذیت میکنید. ناگهان مرد فریاد زد:جواب خدا رو من میدم زودتر اسباب واثاثیه ای که دارید وجمع کنید که فردا خورشید طلوع نکرده با خاک یکسان نشن. - پس شما اربابید ودستو ر تخلیه رو دادین؟؟؟ -خوب که چی؟ -پسرجان ماغیر اینجا جایی رو نداریم.مارو بیرون نکن.خدا رو خوش نمیاد -ببین پیرمرد.اینجا مال منه اختیارشو دارم پیرمرد خواست حرفی بزنه که مرد گفت:جمع کنید جمع کنید برید که حال وحوصله بحث وندارم بعد دستور داد که کامیون هایی که قبلا باهاشون برای بردن اسباب واثاثیه هماهنگ شده بود نزدیکتر بیان.وقتی همه دیدن جز رفتن راهی ندارن با ناامیدی شروع به جمع کردن کردند. بعد از اینکه آخرین کامیون حرکت کرد پیرمرد جلو رفت تا آخرین تلاشش ورو بکنه که مرد گفت:ببین پدر جان من حال وحوصله ندارم چند وقتی ایه شبا خوب نمیخوابم پس برو کاری به کارم نداشته باش. پیرمرد به سمت آخرین کامیون می رفت که برگشت و به مرد جوان گفت: وجدان راحت بهترین بالشت واسه خوابیدنه که تو اون رو نداری و بعد سوار کامیون شد ورفت



| Design By : Pars Skin |
